زيبايي را شناختم
اول گل را ديدم
شقايق وحشي را در تابستاني آفتابي گوشه ي باغچه كوچكمان
زيبايي را شناختم
و زيباترينم شد
آسمان را در شبي پر ستاره چشم دوختم
مبهوت شدم
از خود بي خود شدم
زيباترينم شد
بر شنهاي ساحل دريا
دختري با چشمان آهو بچه ايي ديدم
قلبم به تپيدن شد
چشمانم بي حركت ماند
زيباترينم شد
زيباترينم ماند
...